معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٩ - موقعیت استثنایی - پورنجاتی مصطفی
موقعیت استثنایی
پورنجاتی مصطفی
ساعت ٤ باید سخنرانیاش را شروع کند. تنها برنامهی مهم کنفرانس، سخنرانی اوست. به اندازهی دو ماه صمیمیت با او، به خودم اجازه میدهم با لبخند و خیلی محتاط بگویم: «جناب صدارتی! نزدیک شروع برنامهتوئه. اینقدر سیگار میکشید، لباسهاتون بوی سیگار میگیره.»
چپچپ نگاهم میکند.
یک آن به فکرم میرسد پوست صورتش به خاطر سیگار، تا این حد تیره شده. دلیل علمی برای فکرم ندارم؛ اما هر چه هست، این رنگ، با آن سر کوچک و موهای کوتاه و زِبر و قد کوتاهش کاملاً جور است. تصویر آدمی تند و تیز، از آنها که خواهرم بهشان میگوید: «فلفلنمکی.» پانزده دقیقه به ٤ است. از سردرِ دانشگاه رد میشویم. بلوار دانشگاه، سربالایی است. چند نفر دارند پیاده میروند.
***
میکروفونها را از پایه جدا میکند. صدای چسبهای پهن که دور دو میکروفون کشیدهاند، درمیآید. میآید وسط سِن. با لهجهی غلیظ انگلیسی میگوید: Synergy «(سینرژی)» و بعد ادامه میدهد: «یعنی همافزایی. یکی از مهمترین کارکردهای مدیریت است. مدیر، از این جهت مانند رهبر یک سازمان عمل میکند.»
ویدئو پرژکتور، تصویر مردی میانسال را نشان میدهد که ریشش را تراشیده، موهایش را بالا زده و زیر کت نخودیاش، پیراهن قرمز پوشیده و کراوات سفید خالخالمشکی بسته. مرد لبخند میزند. زیر عکس نوشته: سِر جیو زِیمن، مدیر اسبق بازاریابی کوکاکولا.
صدارتی، تکنیکهای اوج و فرود صدایش را به کار انداخته است. حروف بعضی کلمهها را غلیظتر ادا میکند. همزمان، از حرکت دادن انگشتها در هوا و خم و راست شدن کمر به طرف مخاطب هم استفاده میکند:
- آقای زِیمن یک مدیره؛ اما و صد اما که در دورهی رکود فروش در کوکاکولا، موفق میشه فروش این کمپانی رو فقط در شش ماه، به دوبرابر صعود بده و یک جهش بیسابقه رو در تاریخ این کمپانی رقم بزنه. چگونه و با کدام استراتژی؟ بله! با افزایش انگیزهی نیروها!
یادم افتاد ماجرا از دو ماه پیش شروع شد. دقیقاً از پای دکهی روزنامهفروشی میدان سعیدی. عنوان کتابش، خیرهام کرده بود: «دانشگاه برای چه؟ غرق زندگی شوید.» حالا که فکر میکنم، طرح جلد کاملاً عنوان را از فاصلهی چندمتری جلوه میداد؛ چون حروف عنوان با فونت تیترِ روزنامهای و به رنگ سفید، توی زمینهی کاملاً سرمهای درآمده بود. هر روز صبح، در راهِ محل کار، قطعهای از آن را میخواندم و انرژی میگرفتم.
چند روز بعد،کتاب، پایم را کشاند به دفتر پخش آن: فلکهی صدوق، ساختمان پیشروان، شمارهی ٣. با قرار قبلی، خودِ نویسنده را هم ملاقات کردم. وقتی وارد دفتر شدم، خانم سرمدی، با آن قد و هیکل استوار و مردانهاش همهکارهی دفتر به نظر میرسید و نسبت به همکار کناردستیاش روابط عمومی بالاتری داشت. سرمدی به داخلی صدارتی زنگ زد و حضور من در دفتر را اعلام کرد. وارد اتاق شدم. صدارتی پشت میزش نشسته بود و از من دعوت کرد بنشینم پشت میز کنفرانس. ست میز و صندلیها بوی چوبِ تازه میداد. جملههای اصلی صدارتی که یادم میاد، اینها بود:
- شما شایستگی دارید که روی این کتاب، کار کنید. من در شما میبینم که از پَسَش بربیایید. هیچ شکی به خودتون راه ندید. این یک موقعیت استثناییه واسه پرش!
«از پسش بربیایید» و بعد هم کلمهی «پرش» را یک جور دلهرهآور گفت؛ چون خیلی بیشتر از حد معمول، روی «پ» فشاور آورد. یاد آقای کاظمی افتادم؛ معلم اول ابتداییام. آن روز گچ سفید را پودر کرد و آورد جلو لبش و گفت: «پ.» پودر گچ رفت به هوا.
وقتی از اتاق صدارتی بیرون آمدم، سرمدی اشاره کرد به دم در. دو بسته کتاب کاغذپیچ شده بود. چهقدر زور زدم تا کتابها را در خورجینهای موتورم جا دادم.
نفسم بد بالا میاد. تهویهی آمفیتئاتر روشن نیست.
***
گوشیام روی سایلنت است. میلرزد: در حال تماس... سرمدی. جواب نمیدهم. دوباره زنگ میزند. این بار از شمارهی شرکت. جواب میدهم:
- بفرمایید!
با همان لبخند همیشگی در تُن صدایش جواب میدهد:
- عرض سلام جناب جویا! احوال جنابعالی چطوره؟
زیر و بم دادن به صدایش را خوب بلد است. صدارتی به کارمندهایش هم زبان بدن یاد میدهد. ده روز است که با شرکت تماس نگرفتهام.
جواب احوالپرسیاش را با یک کلمه دادم: «ممنون.» بعد دوباره سریع گفتم: «بفرمایید!»
- آقای دکتر فرمودند خدمتتون عرض کنم قصد دارند چاپ دوم کتاب رو به زودی عرضه کنند. شما چطور، تشریف نمیآرید؟ روی کتابهای قبلی کاری شده؟ راستی با یکی دو تا ناشر دیگه هم صحبت کردن که بحث توزیع...
صدارتی، بارها برایم از اهمیت زبان بدن حرف زده بود؛ از اینکه پنج برابر بیشتر از زبان گفتار، روی مخاطب اثر میگذارد و ٧٠ درصد ارتباط با دیگران، ناشی از بهکار بردن آن است. لحن خودش واقعاً اینجوری بود. همیشه چشمهایم را گرد میکرد و لبهایم را به هم میدوخت. زبان بدنش، روی من دهبرابر اثر میگذاشت.
حرفهای سرمدی را میشنوم؛ ولی فکرم مشغول است. برایم خیلی گیرا بود، اولین بار که آن عنوان را دیدم. خُب، دانشگاه را که نیمهکاره ول کرده بودم و از طرف دیگر، واقعاً دلم میخواست «غرق زندگی» شوم. پدر که ارثیهای نگذاشته بود. باید کاری برای خودم دستوپا میکردم. یکی- دو بار خیز برداشتم برای کار اداری؛ ولی با روحیهام نمیساخت. اهل پشتمیزنشینی نیستم و نبودم. کتابهای آنتونی رابینز حالم را بهتر کرده بود؛ ولی برای کسب درآمد، کمکی به من نکرد. فهرست «دانشگاه برای چه؟ غرق زندگی شوید» را که دیدم، هیچ شکی برایم نماند که زدهام به هدف: «دورنمای درآمدتان را خودتان نقاشی کنید»؛ «٢٤ پیشنهادِ شدنی برای افزایش پول»؛ «نقش ارتباط خوب در جذب مشتری» و...
سرمدی هنوز دارد حرف میزند. چه خوب یادم مانده روز کنفرانس را که داشتیم با صدارتی به طرف آمفیتئاتر دانشگاه میرفتیم. مدام برمیگشت به طرفم و چیزی میگفت. دهان که باز میکرد، انگار بازدم آمیخته با بوی سیگارش نفسم را میگرفت:
- صبر داشته باش! سال دیگه تیراژ کتابم رو میرسونم به یکمیلیون. من باید این کتابمو یکمیلیون جلد بفروشم.
وقتی گفت «تیراژ»، روی «تیـ» بیش از حد فشار آورد. روی «با»ی «باید» هم همینقدر تأکید کرد. به قول خودش، جادوی زبان بدن!
میل ندارم به حرفهای سرمدی گوش کنم و جواب بدم.
تا شش ماه پیش، شصت- هفتاد تایی فروخته بودم؛ آنهم بعد از بازاریابی حضوری چهل مغازه توی بلوار صدوق، سی مؤسسه و مغازه در خیابان آبان و چندتایی بلوار امین و البته کل مغازههای طبقات همکف و زیرزمین در پاساژهای بازار که به هفتاد دهنه میرسید. اوایل، آمار فروش را مینوشتم؛ اما کمکم از سر بیحوصلگی، صورت برنمیداشتم که چند مغازه و چند جلد؛ مخصوصاً که حداقل بین ده تا سی درصد تخفیف میگرفتند؛ حتی یک بار هم شد پنجاه درصد. یک جیبم را خالی کرده بودم مخصوص فروش کتابها. معلوم بود چهقدر فروختهام. صدارتی هم که قرار بود دستمزد به من بدهد، نُهدرصد فروش. میدانست من منبع درآمدی ندارم و وعدهاش واریز ماهبهماه بود. هفت- هشت بار به سرمدی که جای چشم صدارتی بود و مدیر داخلی شرکت، یکی- دو بار هم به خودش البته غیرمستقیم گفته بودم که موجودیام صفر شده؛ اما تسویه نکرده بودند. این بود که فکر کردم اگر مدتی سراغشان را نگیرم، شاید به خودشان بیایند.
زنگ صدای سرمدی توی سرم قطع میشود. به خودم میآیم و میفهمم حرفش تمام شده. میمانم چه جوابی بدهم. فقط به زبانم میآید: «که اینطور!»
و بعد از چند دقیقه مکث میگویم: «حالا ببینم چطور میشه.»
بار دیگر، جملهی صدارتی آن روز توی ماشین، در راه بلوار دانشگاه به سمت آمفیتئاتر میپیچد توی سرم:
- صبر داشته باش! سال دیگه تیراژ کتابم رو میرسونم به یکمیلیون....
اول برج، میشود ده ماه که از انتشار اولین چاپ کتاب میگذرد. همون سههزار نسخه. «میرسونم به یکمیلیون...» پس تا دو ماه آینده، نهصد و نود و هفت هزار نسخه از کتاب «دانشگاه برای چه؟...»، حتماً باید چاپ، توزیع و فروخته شود. جملههای این محاسبه، با سرعت از مغزم میگذرند. لحن جملهها کاملاً بدون تأکید شنیده میشود.